مرتد ناصبي
شب وبلاگ نویسی
Tuesday, May 30, 2006
ده سال پیش من یک مسلمان مومن بودم، از سلمان رشدی بدم می آمد، نماز می خواندم و روزه می گرفتم. پانزده سال پیش آرزوی شهادت داشتم دلم می خواست به جبهه بروم سربازان کافر عراقی را بکشم و بعد (با حرکت اسلوموشن) شهید شوم. چگونه اکنون یک مرتد هستم؟ سال سوم دبیرستان بود که به دین شک کردم. ماه رمضان بود و من نمازم را در مسجد می خواندم. یک روز با چند تا از بچه های مسجد قرآن می خواندیم من پیشنهاد کردم معنی سوره هایی که قرائت شده را بخوانیم؛ تا آن زمان فقط عربی آنها را می خواندیم. هر چه بیشتر ترجمه را می خواندم به دنیایی دیگر نزدیک می شدم: به دنیای رهایی، رهایی از خرافات و رهایی از احساس گناه. قرآن کتابی نبود که به وسیله ی خدا نوشته شده باشد، نویسنده ی آن یک مرد(یا چند مرد) کم سواد بود که مانند همه ی مردم عصبانی می شد، حسادت می کرد و همچنین به زنان تمایل داشت. اکنون آن تابلوی عبور ممنوع که سدی برای منطق و استدلال بود کنار می رفت و من آزاد بودم...